|
جایی که هنوز هست یک خاطره
| ||
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 19:32 ] [ یکی دیگه ]
از تمامی دوستانی که در این مدت به این وبلاگ نظر لطف داشتن و به من سر میزدن دعوت میکنم تا به وبلاگ جدید من هم یه سری بزنن [ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 21:20 ] [ یکی دیگه ]
در اینجا برای اینکه تنها نباشند با تنهایی دوست میشوند و این مردمان از یاد رفتگانند که در خاطرات خود غرق شده اند
در اینجا جسم ها زندگی میکنند اما روح ها در گذشته اسیرند و ای کاش سپید مردی از دالان باریک ساعت شنی عبور میکرد تا دیگر هیچ روحی اسیر نباشد در اینجا غم ها ققنوس شده اند تا هر بار که میمیرند از خاکستر خود غمی جدید بسازند
در اینجا کسی از شادی به هوا نمی پرد زیرا ممکن است زمین را از زیر پای او بکشند
چه کسی میداند که اینجا واقعا کجاست شاید اینجا ... ( شاید این نقطه چین ها هم رد پای قلم است که به دنبال این مکان میگردد ! ) [ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 11:55 ] [ یکی دیگه ]
اینجا هم داره بارون میاد هم ماه گرفته اما برخلاف همیشه که دوست
داشتم ماه گرفتگی رو ببینم دلم واسه ماهم تنگ شده.ماهمو میخوام ماه شب چهاردهو بدون هیچ سایه و نقابی
[ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ] [ 2:2 ] [ یکی دیگه ]
بدون شرح :
[ سه شنبه دهم خرداد 1390 ] [ 19:40 ] [ یکی دیگه ]
وای از نیمه شبی که
بیدار شوم تورا بخواهم و خودم را در آغوش دیگری بیابم....! [ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 20:7 ] [ یکی دیگه ]
چه تفاهم قشنگی که..........
من از تنهایی به تــــــــــــــــــــــــو پناه میارم و تو از من به تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایی
[ شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 ] [ 20:19 ] [ یکی دیگه ]
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ [ جمعه دوم اردیبهشت 1390 ] [ 15:0 ] [ یکی دیگه ]
احساساتم درد می کند ... افکارم ورم کرده اند ... انگار هر روز کسی چاقویی تیز را تا دسته در من فرو می کند ... و من سگ جان تر از آنم که بمیرم ... دلم چینی بند زده ایست ... که هر روز می شکند و خردتر می شود ... اشد که پودر شود ... هر حرکتی که می کنم اشتباه است! انگار روی شیشه خرده راه می روم... می خواهم شخصیتم را بشویم! چیزی نمی یابم... انگار محو شده ام ... ! دلم تنگ است دلم برای خنده هایم تنگ شده!!! امروز لبانم به خطی صاف تبدیل شده اگر بخواهم خنده را به آن بنشانم باید کنار لب هایم را جر بدهم ...! خون می ریزد...! من می ریزم...!
این متن شاید فقط یه کپی ساده باشه اما حرف دل منه حسرت میخورم شاعر نیستم حسرت میخورم شعرام انقدر افتضاحن که حتی روم نمیشه واسه کسی بخونم [ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 19:9 ] [ یکی دیگه ]
تو ندانستی که بدون تو می سوزم و همیشه یادت با من است خواستم تا دست در دست هم از آتش عبور کنیم چون می دانستم که آنان که سوختند همه تنها بودند اما این جاده های خیالی اشتباه رفتند و فقط دست حسرت در دستانم ماند . باد بی سرزمین آمد تا آتش بیشتر زبانه کشد برای آتش بال پروانه و دل شمع چه فرقی می کند آری باید نماز باران خواند تا او سر را نوازش کند آه ای باران بزن شاید تو خاموشم کنی .
تنهایی هم عالمی دارد برای اینکه تنها نباشی فقط باید با خود تنهایی دوست شوی ! بی تصویر شاید یه روزی حوصله کردم و تصویری ..... [ سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ] [ 12:10 ] [ یکی دیگه ]
|
||